![]() |
![]() |
|
|
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچكس نبود . روزي روزگاري چوپاني بود كه هر روز صبح زود گله را به صحرا مي برد . اما يك روز كه به صحرا رفته بود و گوسفندان مشغول چرا شده بودند با خودش گفت تا گوسفندان دلي از غذا درمي آورند ، در سايه درخت كمي استراحت كند اما مدتي بعد خوابش برد وقتي بيدار شد تمام گوسفندان و بزها پراكنده شده بودند با شتاب از جايش برخاست تا گوسفندان را در كنار هم جمع كند . بعد از جمع كردن گوسفندان و بزها و شمردنشان متوجه شد يكي از گوسفندان كم است دوباره به جستجوي گوسفند همه جا را نگاه كرد اما اثري از هيچ گوسفندي نبود . در بازگشت به خانه آنقدر ناراحت بود كه مادربزرگش متوجه پريشان حال بودنش شد . از نوه اش پرسيد كه چرا ناراحت است و چوپان ماجراي گم شدن گوسفند را تعريف كرد . از مادربزرگ عذرخواهي كرد كه چرا مراقب گوسفندان نبوده كه همچين اتفاقي افتاده است . مادر بزرگ هم با خوشرويي او را دلداري داد كه مي تواند دنبال گوسفند بگردد كه جوينده يابنده است تا ناراحتي اش از بين برود . چوپان هم خيلي خوشحال شد . روز بعد طبق معمول مادربزرگ در بغچه نوه اش نان و پنير گذاشت تا او را به همراه گوسفندان و بزها راهي صحرا كند . چوپان از مادر بزرگش خداحافظي كرد در حاليكه در اين فكر بود كه نبايد دوباره خوابش ببرد تا گوسفندي گم نشود . فك مي كرد اگر روزي خوابش ببرد و گرگ شروري به گله بزند آنوقت خودش را نمي تواند ببخشد پس تصميم گرفت تا ديگر بازيگوشي نكند و نخوابد تا از گله غافل شود . وقتي كه به صحرا رسيد در كنار دامنه كوه كه خيلي سبز بود به گوسفندان و بزها را به حال خودشان گذاشت تا شروع به چريدن كنند . در اين فكر بود كه مي تواند آن گوسفند گمشده اش را پيدا كند كه ناگهان خرگوشي از ميان گله نظرش را جلب كرد كه به اين طرف و آن طرف مي پرد و بازي مي كند . از خرگوش پرسيد گوسفند ي در صحرا نديده چون گم شده است . خرگوش گفت گرگي را ديده است كه دست گوسفندي را گرفته به زور كشان كشان او را به خانه اش مي برده است. چوپان كه نشانه هاي گوسفند را از خرگوش پرسيد شستش خبر دار شد كه گوسفند گله خودشان است . از خرگوش جاي خانه گرگ را پرسيد و با عجله به همراه سگش به سمت خانه گرگ به راه افتاد . به خانه گرگ كه رسيد در زد اما كسي جواب نمي داد . گرگ كه متوجه آمدن چوپان و سگش شده بود با دستمال جلوي دهن گوسفند را بسته بود تا صداش در نيايد . گرگ كه خيلي فقير بود و بچه هايش گرسنه بودند گوسفندي را از گله چوپان دزديده بود تا گوسفند شير خودش را درون ديگ گرم كند و به گرگ بچه ها بدهد و از پشمش نخ بتابد و براي گرگ بچه ها لباس ببافد و برايش در خانه كلفتي كند چون خود مادر گرگ خيلي ناتوان شده بود . بعد از مدتي وقتي كه چوپان صدايي نشنيد به خانه برگشت و به مادربزگ گفت كه نتوانسته در آن روز گوسفند را پيدا كند . گرگ هم كه مي دانست چوپان و سگش دوباره برمي گردند تصميم گرفت گوسفند و بچه هايشان را به غاري در بالاي كوه برد تا دست چوپان به آنها نرسد اما غار خيلي دور و سرد بود و انتقال آنهمه وسايل به غار سخت بود پس به ناچار مجبور بود هر وقت كه ديد چوپان و سگ به خانه شان نزديك مي شوند به غار بروند وقتي مطمئن شد چوپان و سگش باز گشته اند به خانه شان برگردند. اما با ردپاها چه كنند گرگ تصميم گرفت براي آنكه چوپان نتواند آنها را پيدا كنند در مسير غار ، مدتي در رودخانه حركت كنند. روزها چوپان مي آمد اما ناميد باز مي گشت چون در خانه گرگ كسي نبود و ردپاي گرگ ها تا رودخانه ادامه داشت و ديگر اثري از ردپا نبود. ماجراي خانه گرگ و درپاها و رودخانه را براي مادربزرگش تعريف كرد . مادربزرگش كمي با خودش فكر كرد و گفت كه يك شب به خانه گرگ برويم تا ببينيم ماجرا چيست؟! . وقتي به خانه گرگ رسيدند از پشت پنجره ديدند كه مادرگرگ بر روي تخت بيماري است و گوسفند بر روي پيشاني اش دستمال آب سرد مي گذارد . گوسفند از دلتنگي بره هايش ميگفت و گرگ هم به او دلداري مي داد كه كساني هستند تا از بره هايش مواظبت كنند ولي گرگ بچه هايش چه ؟! به گوسفند مي گفت چند روزي صبر كند تا بتواند راه چاره اي پيدا كند تا گرگ بچه هايش بتواند روزگارشان را بگذرانند تا گوسفند را رها كند تا به پيش بره هايش برگردد. وقتي مادربزرگ از پشت پنجره تمام ماجرا را ديد جلوي در آمد و در زد . مادر گرگ كه به سختي صدايش بالا مي آمد گفت كيست : مادر بزرگ با صداي مهربان گفت كه آمده است تا كمكشان كند مادر گرگ كه ديد چاره اي ندارد و اگر در را باز نكند چوپان در را خواهد شكست اميدوار بود تا حرف هاي مادر بزرگ راست باشد پس به گوسفند نظري كرد تا در را باز كند گوسفند در را باز كرد بعد از ديدن مادر بزرگ شروع به گريه كردن كرد و بعد از بغل كردن همديگر مادر بزرگ رو به مادر گرگ كرد و گفت كه مي تواند آنها را با خودشان به مزرعه ببرند و قول داد تا وقتي كه بچه هايش بزرگ مي شوند به مزرعه بيايند ولي بچه هايش بايد مثل گرگ هاي شرور نباشند و از گله و مزرعه مراقبت كنند . گرگ مادر با خوشحالي پذيرفت. سالها بعد بچه گرگ ها بزرگ شده بودند و از گله مراقبت كردند و مادر گرگ و مادربزرگ هم كنار هم شاد بودند قصه ما به سر رسيد كلاغه به خونش نرسيد .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:38 توسط ata |
|
|
بر آنكه ز ما برده دل و جان گو يار بر عشق و صفا برده ز ما هوش و قرار اي باد صبا اين به تو گويم كه نهاني بر دل ، دگري نيست نيست محرم اسرار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 0:40 توسط ata |
|
|
پنهان ز چشم ما تو اي جانانه اي امشب بر جان و دل مهمان و باز هم خانه اي امشب دنبال يار حيران و سرگردانم امشب بر دل غبار غمها ، نم اشك ريزانم امشب هر روز و شبم سيه ، سيه حالم امشب هر روز و شبم نالان ، باز نالم امشب
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 0:2 توسط ata |
|
|
جانان به مه چشم ز خواب بيدار كنيد ز پرستش بت افكار كسان بيداد كنيد چه سود آيد همه عمر بر تار برده بودن به پرواز تن ز پيله خفتن آزاد كنيد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 23:13 توسط ata |
|
|
تا خورشيد روي به كوه نيافروخته دلي تا موغ دلش دام نيافداده دلي دست آر ، دل افسرده كه چو بر بامست هست و فردا به خاك و فرسوده دلي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 23:49 توسط ata |
|
|
آنچه از معما از تو در سر دارم به این دین و مرغ خیال ، کز کج نشاندم ، همساز نکنم تا به گمان آسوده دل درین دیر خراب چشم بسته ، چندی چشم بگشایم درِ این خانه اوهام را به دروغ های مضحک نگشایم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 23:26 توسط ata |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 23:51 توسط ata |
|
|
دست به دست مادر پاي به درون مكتبخانه مي گذارم آسمانش تيره تر ز مژگان مادر و غبارآلوده تر ز هر تندبادي ،به دشت مخيلات گمگشته و راه خانه ندانم آنگه كه دست سرد مي شود دانم كه دستم رها نموده و تنها منم و صحن مكتب خانه در تكاپوي غرقه نگشتن بر آب چشمان كه دست و پا مي زنم و به ناگه كه دست غارتگر آفتابي داغ به درياي اشكم مي رسد تشنه لبم. سراب به حيله به مكتبخانه ام خواند اندرون مكتب خانه كودكاني لوح به دست و ليك قلم نمي رانند هر كدام به سويي خيره اضظراب آنچنان سخت دارند كه به گمان كه ز كشتي اميد به جاي مانده و طوفان بلا نزديك است آري باز قصه تركه انار آبديده كه بر دستان آهنگ ناله بنوازد كودكي آهسته زير لب مي گفت بر درس نآموخته بر لوح چه انگارم دمي بعد نيز هم احوال كودكان مي گشتم روزها مي گذشت و سوسوي اميد نيز ديگر نايي نداشت هر دم كه ز سر فراموشي ز بلاي آسماني به بال مخيلات آشفته به آسمان مي پريدم نمي دانستم نمي دانم بر دل آسمان كي به حيله مي رخصاند مه تا ستارگان دامن ز دست دهند و نور به زمين پاشند كه به گمان مرهم دل شكسته اي به سنگي باشد ليك نيك مي دانستم كه روزگاريست چيني شكسته دل را بند نمي زنند دل شكسته به گوشته اي نهند و نو خرند ز آنكه با آنانش بود گر اينگونه نبود رهي بهر فرار ز مكتب خانه ي سرد و آغوش گرم مادري بود بارو گرد مكتب خانه انديشه گريز ربوده بود چنانكه وجود چون ميخي بر مكتبخانه كوبيده بود مرغ خيال نيز نتوان به آن سوي بارو برسد ،كه بارو آسمان به زمين دوخته بود سالهاست كه بر ذهن اين معما مي پروانم كه بر مكتب خانه زندگي از بهر چه لت مي زنند طفل درس نياموخته را تنها دانم زندگي مكتبخانه است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:2 توسط ata |
|
|
زاغک به خاک تپيدن مي آموخت ،فلک هابيليان بر زمين مي کوفت خندان فلک بر آه سردش بذر غم مي پروراند خوابيده چشم ز هجوم خاک هوشيار نبود حيات گل به گلدان سخت مي ديد خاک که به لرزه مي افتاد فتنه فلک آشکار مي شد نواي گريستن به گوش مي رسيد ز آنکه تواني داشت کودکي غبار گرفته رخسار ، صبر نگاه ز دست مي داد جهان يکدست کنعان بود يوسف آندم پنهان بود پاي آبله مادري پي فرزند مي گشت نهفته بود خاک به حيله زاغک فرزند به تن به آب چشم خاک که به ميان میزد فرزند می ديد بی جان بر تن خاک خفته بود کو چنان صبحدم که فرزند به رخت اميد مي ديد به سکوتي به چشمان خواب کاروان بم جرس رفتن مي زد بدان صبحدم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:41 توسط ata |
|
|
سر به بند دار مکافات است سر بي سر را چه مجازات است ز بي مهري ياران بر دل آکنده ز آفات است بر شکستن دل کی به گوش شکايات است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 20:1 توسط ata |
|
|
غرق،تن دشت هر قدمش ردپاي يوسفي زيبا روي جاي پايش بر تن دشت لاله هايي ز خواب بيدار مي كرد افشانده بوي لاله ز باد ناله هايي به شب بيداد مي كرد اشكي ز خون يعقوب بر تن گلبرگ شبنمي بود سرد ز داغ هجرش رسوا تن دشت به بوي يوسفي در چاه افتاده بريده سر داشت به تيغ جلادي ،سنگ غم بر شيشه دل مي زد بال و پر كه شكسته رخت اميدش بر تن نيست كه نيست كارواني ز كوزه گران ز خاك تنش كوزه سازند نزد يعقوب برند بر دل خفته يوسف هواي پريدن نيست كه نيست چشم نا بيناي يعقوب به توتياي خاك تن يوسف بينا نيست كه نيست حيله كوزه گران چو برادران يوسف اينبار به كار آمدست بر دلهاي خفته اميد بيداري نيست كه نيست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:30 توسط ata |
|
|
سوخته لب به باديه دست به آسمان نيازم خدايا دل بر آن شدست كه در هواي گلشن نيازت گذارد خدايا من هرزه دل به گلشن گداي روي تو باشم خدايا بر حلقه در خانه ات بندم دست ، در دل بگشايي خدايا بر دل كعبه دارم و محراب سويت كنم خدايا به مي وضوي ديدار رويت كنم خدايا عزم سفرم ده كه آتش عشق در جسم و جانم خدايا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:0 توسط ata |
|
|
برگان تك تك بر جويبار لب درخت بوسه زنند گويي خندان به مي وضوي جان كنند راهي كعبه جان ليك من تك برگ خشكيده اين قامت سبزم رخت خيال كنم برتن مرغك دل به خيال دهم بال و پري آنگه پايكوبان درخت به رقص برگان آواز وصال خوانند شادم كه ايندم شادند اين يكدم غنيمت شمرند ناگه مشت كوبان بر در خيال باد موج خيال بر دلم مي شكند نمناك چشمان بر تن لزره افتد بفض در گلو مي شكند خفته بر سينه خاك روزگاراني ، ياراني سبز تن چشمان به انتظار به خلوت او ز سكوت دوخته ام سراب خيال سفر ز فراق بر چشم و تن به انتظار سوخته ام شكوه به دل نتوان حبسو به يار نگفت چو پروانه دهم بال و پر به دست اين تار خدايا بسته كنم بال به گوشه تار ، خود خدايا به چشم خون و به تيرگي بخت ز دوري يار خدايا نتوان سبر بزييم بر اين درخت بار خدايا دستي برآر و تار زندگيم بگسيختان خدايا تا چشم نابينا به يار چو يعقوب بينا شود خدايا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 23:9 توسط ata |
|
|
باد ز وحشت شب مي خواند آواز آسمان تيره و ستارگان خيره به شاخ سکوتي ز حيات سرخ تر مژگان ز خون ماه مي کشد بر چشمان چادري ز ابر شکسته آسمان دل به صاعقه دوست شود جهان به طوفان بلا من دلشکسته و حيران شدست آب بام بلايم در چشم که من کنعانم و سامان کشتي نشين مي گذرند ديده بر کشتي يادت چو حامان بر آن باور ندارد که مي گذري خاموش به خوابي و آکنده چشم ز اشک تو بر کشتي مرگ و من تنها به تپه زندگي مينهم پای فسرده شدست جانم به زندان و رنج و غم همدم تنهايي اين پرده کي ز ديده افتد و معتکف آفتاب مي آيد باز |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:35 توسط ata |
|
|
پروانه ام و در شرر شمع بال من سوخته دل نبود
شکوه آنکه عزیزان آنجا و اینجا جای من سوته دل نبود پروانه دل غمکش ما خود خود به تار آتش شمع فتاند افسوس که در حریم یار جای من خفته دل نبود |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:42 توسط ata |
|
|
دست ز حلقه مسجد عقل دمی بردار و به میخانه دل بیا به عشق بازی
عقل ز کف ده و دمی به رخص شو یکدم به میخانه دل بیا به مهمانی آخر کدام نهنگ عقل محرم دریای دل شود در این تنگ کوچک دنیا بوسه بر دریای دل که عقل خار و خسی ست بر چشم دل و تو ندانی گر وضو به می و محراب کنی به عشق و کعبه دل بر عشق کنی عزال عقل ز داد دل به کوه و دشت گردد به سرگردانی زین رنج بیهوده زندگی که عقل باشدت به فرمانروایی آزاد گردی دستم دور ز آتش لیک تو نیز دست ز آتش غم بردار ای محبوب دلها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 22:47 توسط ata |
|
|
شمعی بسته دل غم و پروانه رمیده
پروانه دور گلی و شمع ز یاد برده غرق به خون بگشت ز اشک دیده شمع پروانه به یاد خواهد شمع لیک شمع جان به خاک خزیده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 19:16 توسط ata |
|
|
ابر سيه دل گر ز روي معشوق كنار رود
پای جان بر فلک دل به دیدار یار رود |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم شهریور 1386ساعت 0:53 توسط ata |
|
|
محبوبه گيسو به دست غم داده اي هر شب سر به بالين غم نهاده اي به ملامت نامردمان سر به صحرا کرده اي دل داده به غم و جان فرسوده اي به غمزه بکش دمي به زلف اميد شانه اي کي شنيدست که در اين بزم غم به غزلت آزاد کني ز بي وفا وفا طلب مکن که نبيني به پاي اين خار گلي جان بفروشم تا به آب چشم بذر اميد بر دلت کارم که من چو شوره زار تشنه کنم به عشق جان زير پايت به غم گو خاک به سر ريزد که من نه آنم که تو داني به جهان دست به سِر بي سِر هستي نيست که نيست جز پرتو اميد در دل شب زدگان اثري نيست که نيست چاره دل آنست که به اميد غبار بر غم بگذاري زيستن به جهان به نواميدي ثمري نيست که نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 14:43 توسط ata |
|
|
در ازل روح بدان خواستار بود بر استادي! محبوبه اي به مکتب دنيا بود در استادي تاکه بد در مکتب او بآموزد پاکي را به گمان ز ياد برده ست رسم استاد نوازي عمر ناخوش کند و زندگي به درد بر استاد خويش سر افروخت و نرفت به پابوس استاد خويش شبي که محبوبه استاد ز سر شکوه کند يا رب آتش زند ز درد بر خرمن صبر منويس بر پيکر آسمان بگزار امتحان بگذرد گر تو خاموشي و برگ نانوشته تو اي گوهر جاودانگي را صاحب درهاي بسته غم در سينه گشوده شودو غم بگريزد که عادت نباشد رنجيدن ز کس بر محبوبگان
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:29 توسط ata |
|
|
چشم بود به گيسوي شمع پروانه را به چَه آنکه بچيند لبي ز لب منيژه گونش و باز گريزد بشد بال زنان رخص کنان سوي آن مَه فتاد سوته دل در دام لب خندان شمع بشد آهوي دل به دام بلاي آن شَه بگشت مدهوش به لبش ز هوشياري بکرد توتيا بال و پَرش را عشق محبوبه بدانند خاکِِِييان يکدم بوسه ز لب يار بِه ز عمري صدساله |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 13:51 توسط ata |
|
|
بهار بی رخ یاران چه سود مرا خفته مهرو ، به زندان ،زندگانی بود مرا نمانم به چشم سراب رُخش حیران به صحرا بوسه دهم جان به مرگ ،که بَرد زود مرا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:29 توسط ata |
|
|
تموم شب با خدا حرف می زنم از کابوس بودن
کی روشن میشه این چشم نابینا به توتیای مرگ مرغ نامه آور مرگ کو؟ خرمن هستی رو به بی نیازی آتیش می زنیم و بوسه بر دستان مرگ ما نه منتظر رخ بهاریم نه ترس سیلی خزانو داریم (ما ز بالایم و بالا می رویم) ما ز دریایم و دریا می شویم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 2:3 توسط ata |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:45 توسط ata |
|
|
گل صادق تو اي محبوبه شب منم تنها ميان آتش تب شب و تنهايي و مرغ شباهنگ غم محبوبه و عشق و دل تنگ نمک پاش دل ريشم غم تو منم مستغرق عشق يم تو فداکاري،فدايت مي شوم من چو فرش زير پايت مي شوم من بهار آمد ، بهار من جوان شو مثال سرو باغ و بوستان شو سپاس از اينکه يار دوستاني که با من ياور و هم داستاني ستايش مي کنم فر خدا را که از جودش نشان کردست ما را سخن کوتاه مثل جويباري مرا تنها تو همرازي و ياري |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 15:49 توسط ata |
|
|
زندگی به تار انداختن یه پروانست زندگی فراموشی یه پرواز دوبارست
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 20:42 توسط ata |
|
|
پروانه ام و بنده آن شمع شرر افشانم
بی شمع و به شب بال گشودن نتوانم در خانه مورانم و بودن نتوانم دلتنگم و این راز به گفتن نتوانم ![]() پروانه سحر تن به تن خاک سپارد جولاهه به راهش همه شب تار گذارد در خانه مور فکنده است و نداند بی شمع و شب راه به خورشید ندارد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 14:40 توسط ata |
|
|
با لبي سوخته به دعا مي دهد بال به آنچه در سينه از محبت زندانيست دفتر مهرش را اگر به کودکي بگشايي مادري با چشماني مهرانگيزي را خواهي ديد کودکي آرام سر بر زانوي مادر مي گذارد تا غرق درياي محبتش شود صداي ملکوتي لالاي که بر مي خيزد به گيسوي خوابش اسير مي کند پلکهاي شب بر دو چشمش مي گذارد روح به پرواز در مي آيد تا در سرايي دگر سجده کند مادر را بر همان زانو کودک آگاه نيست که ز آفت مهر مادر چه کرده آنگه که چشم ميگشايد به گل صبح |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 16:22 توسط ata |
|
|
ردپاي خونين نقش بسته بر آسمان گويد كه خورشيد مرده است كبودي پلكهاي شب خبر از نيستي مي دهد دو ستاره هاي كه ديگر ناي چشمك زدن ندارند نسيم آه سرد بر لبان دشت مي نهد ابر ها اشك ريزان مي گذرند چگونه مي توان باور كرد چنين دروغي را دستان سرد آسمان كوچ قاصدك را نعره مي زند آري او رفته است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:8 توسط ata |
|
|
چون بگشايند در بتخانه بقافم درش كنم آنجا آشيانه بنده شود دل بر آن بت در آن خانه زنم زانو پيش آن بت كند بر دل شكرگزاري مهرش جوانه ز سوداي مهرش به آتش دادست لانه نغمه دل ز لب برخواهد به ناله چشم بگشاي اي بت تا بيني چه دلي افتادست اند كمند بندگيت دامنت كند چشم اشك ريزان تا چشم گشايي اي بت چون جان دهم در پايت نتوانم شكر مهرت به جاي آرم بوته سرد اشك زند جوانه تو پاي بنه بر خاك دلم آرام آرام مادران برخيزند گر اين گونه شود شهر بت خانه شود عالم خاكي ز مهرشان منت نكشند نسيه بهشتي را |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 23:22 توسط ata |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
ایران سلامت(دیستروفی) پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان بوعلی پایگاه جامع اطلاع رسانی پزشکان ایران آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 |
| پیوندها |
|
قاصدك خسته طلوع مهر دور خواهم شد دور ساحلي آرام در انتظار پرواز بي بال قاصدك دلتنگی های من |
|
RSS
|